به مناسبت درگذشت پدر بزرگم
سلام
بعد ازمدت زمان زیادی برگشتم
یکی از علت هاش فیس بوک بود که دیگه نشد بیام و چیزی بنویسم و شاید روزی که خودم این خاطرات را دوباره بخونم افسوس این را بخورم که چرا مدتی این صفحه را رها کردم
چی شد که امروز امدم اینجا
دلم گرفته بود بد
باید مینوشتم تا شاید کمی ارام شوم مثل همیشه عذرخواهی میکنم از اینکه شاید جملاتم نظم خاصی نداشته باشه یا غلط املایی داشته باشم
میخواهم در مورد یک ماه گذشته بنویسم البته همه شما کم و زیاد خبر دارید ولی گفتم بنویسم دلم ارام بشه
دوشنبه 7 مرداد سال 92 بود مادرم به پدرم که از سرکار دنبال ما امده تا به خانه بریم گفت میشه این سه روز اخر هفته را بریم شیراز اخه سه شنبه 21 رمضان بود و کافی بود یک روز مرخصی گرفته شود تا این چند روز را بعد مدت ها در کنار پدرجون احمد و مادرجون باشیم پدرم هم انقدر سریع حرف مامان را تایید کرد که فکر کردیم شوخی میکند گفت وسایل خودتان را اماده کنید صبح زود حرکت میکنیم . نمیدونم چرا بابا به شوخی میگفت وسایل برای ده روز بردارید شاید خوش گذشت و موندیم.
صبح زود راهی شیراز شدیم کمی با عجله به اندازه ای عجله کردیم که یادشون رفت کفش من را بیاورند اخه من اون موقعه صبح خواب بودم . صبحانه را اصفهان خوردیم و ناهار را اباده عصر به خونه رسیدیم .
خونه بابا
نمیدونم اسم اش از حالا به بعد باید چی بگم (همیشه خونه بابا میمونه)
مدتی بود که میگفتند صورت و گردن پدر جون ورم میکند به حدی که صبح ها که از خواب بیدار میشه چشم هاش باز نمیشه و تقریبا تا شب کمی بهتر میشه. خوب کمی شوکه شدم از دیدن اش اخه این طور ندیده بودمش و افسوس از اینکه چرا زودتر نباید می امدم پیش اش . خیلی ضعیف شده بود اشتها به غذانداشت کمتر حرف میزد از اون خنده ها و شوخی های همیشه اش خیلی کمتر شده بود . بااین وجود به خاطرما از رختخواب بیرون امد و کنار تی وی اش که این چند روز هم بخاطر جابه جای انتن خوب کار نمیکرد نشسته بود . البته کاملا مشخص بود که از سر عادت ان را روشن کرده مگرنه اصلا اینجا نبود نمیدونم به چی فکر میکرد و توی چه فکری بود مادرجون میگفت مدتی هست خودش را توی اینه نگاه نمیکنه دوست نداشت خودش را به اون صورت ببینه درسته که سالهاس که شکسته شده ولی یادتون هست یا عکس های جوانی اش را دیده اید با اون موهای بلند و اهمیتی که به نوع لباس هاش می داد خوشتیپی بود .به قول دوست بابام آلن دولنی بود!!!
بخاطر ما کمی شام خورد کمی ناهار خورد ... نمیدونم چرا دوست داشت مثل بچه ها باهاش رفتار بشه وقت عمه ام میگفت این قاشق اخری را بخور و دهنش میکرد وقتی بابا میگفت بخور تا برات جایزه بگیریم .
بخور بابا فقط همین یک تکه گوشت را بخور ...
رفتن ما بعد از مدت ها به شیرازبهانه خوبی شده بود که خواهر و خواهر زاده هاش فرصت را غنیمت بدونن و به عیادتش بیاند اخه یک ماه پیش بخاطر همین ورم و بی اشتها شدن و ضعف اش بیمارستان بستری شده بود ولی متاسفانه بعد از کلی آزمایش و ویزیت هیچ نفهمیده بودند علت چیست و مرخص اش کرده بودند. شب افطاری دعوت داشتیم بابا کمک اش کرد تا از پله ها پایین بیاد اونو بغل کرد هم دوست داشت هم خجالت میکشید گفت گهی زین به پشت گهی پشت به زین یک زمانی محمد توی بغل من بود حالا من بغل اون ... با اون حال خراب اش باز هم سعی میکرد لبخند بزنه و شوخی بکنه توی مهمونی اشتها به خوردن نداشت حتی یک قاشق غذا هم نخورد . حتی ته حلوا که براش گذاشتند را هم نخورد از هر کدام از غذا ها ظرفی پر کردند و گفتند ببرید برای فردا که بهتر شود میل کند . (هیچ وقت نشد از اونها بخورد)
. صبح جمعه بود برای دیدنش امده بودند کمی بیحال بود و احساس تنگی نفس میکرد حتی کمی روی صندلی خوابش برد نمیدانم شاید مهمان ها کمی هم ناراحت شده باشند شاید هم نه اخه عیادت مریض امده بودند و درک میکردند. بخاطر پایین بودن فشارش به درمانگاه رفتیم و سرم زد تا کمی بهتر شود نوار قلب اش وضعیت جالبی را نشون نمیداد دکتر خواست که تا فردا اگر بهتر نشد مجدد برای ویزیت دکتر قلب اقدام کنیم . سعی کردیم کمی بهش غذا هر چند سبک بدهیم تا شاید فشارخونش بهتر شود عرق سرد وجودش را گرفته بود . با این وجود وقتی عصر گفتیم برای صرف شا م به باغ یکی از دوستان برویم قبول کرد هرچند که خیلی بی تاب شده بود و نمی توانست بنشنید یا دراز بکشد و خواست که زیاد نمانیم و زودتر به خانه برگردیم . زمان برگشت قدرت حرکت نداشت و نمیتوانست یک قدم هم به درستی بردارد ولی هیچی نمیگفت تا صبح بیدار مونده بود عمه و مادرجان هم تا صبح کنارش بودند صبح زود به بیمارستان بردیمش فشار همچنان پایین بود وقتی به بیمارستان رسیدم کمی چهره اش ارام تر شد تحت نظر قرار گرفت و نوار قلب و عکس از سینه - ازمایش ... با تشخیص پزشک مشخص شد که دچار سکه قلبی شده قلبی پر از مهربانی پر از لطف پر از درد قلب یک مرد خسته شده بعد از 67 سال خسته شده بود و دیگه گنجایش نداشت
هر چند که خودش بزرگ بود ولی قلبش کوچک بود
.تشخیص پزشک این بود که بر اثر سکته حفره ای در قلب اش ایجاد شده و باعث شده اب و خون وارد ریه اش شود و احتمال اینکه نتواند نفس کشیدن برایش مشکل شود زیاد هست پس باید زودتر اقدام کنن. بستری شد هرچند که فکر میکردیم یک ضعف بدنی و پایین بودن فشار هست و انتظار این را نداشتیم که باید بستری شود. خودش خیلی ارام بود کمتر صحبت میکرد فقط با چشمهاش همه جا را زیر نظر داشت هرچند که نمیدانست سکته کرده شاید هم میدانست نمی دانم . بستری شد و اماده عمل آنژیو و بالون زدن شد . جواب نگرفتند و قرار شد عمل قلب باز کنند و با این ریسک که احتمال زنده بیرون امدن از اتاق عمل کم بود .هر کدام از فامیل و دوست که خبر دار شد به ملاقاتش امدند بیمارستان شلوغ بود همه نگران و امید به لطف خدا . عمه ام از تهران راه افتاد خواهر و بردار اش هم همینطور، همه نگران بودند . بابا میگفت کسانی را دیدم که امده بودند که 17 -18 سال ندیده بودم . همه با کلی خاطره خوش از پدر جان امده بودند تا ببینش . وقت ملاقات تمام شده بود ولی کسی نمیخواست بره در محوطه بیمارستان دور هم جمع بودیم من و سلنا که اجازه ورود به داخل بیمارستان را نداشتیم در کنار انها بودیم . هوا داشت تاریک میشد مقدمات عمل داشت انجام میشد برای هر کاری باید رضایت میدادیم و امضا میکردیم . رئیس بیمارستان با بابا و مادرجون صحبت کرد شرایط سخت عمل و وضعیت پدر را براشون توضیح داد و خواست که حتما عمل انجام شود . بایستی قبل از عمل صورت اش اصلاح میشد بابا اینکار را کرد, چه کار سختی بود گفت چرا اینکار را میکنی اخه نمیدونست که فردا عمل دارد بابا به شوخی گفت دختر ها میخواهند اینجا ببوسند تو را باید تمیز و سه تیغه باشی. برادر بزرگ اش که حکم پدری بهش دارد در کنارش بود مثل همیشه در تمام دوران زندگی کنارش بود و مراقب اش . خداوند سلامتی و طول عمر بهش بدهد. از چهره اش خوب میشد فهمید که چقدر نگران است نگران برادر کوچک خود . متین و استوار در کنار بابا و مادرجون پیگیر مسائل بود . بخاطر تهیه یک قرص شوهر خاله بابا ساعت ها داروخانه را زیر پا گذاشت و بالاخره قرص را پیدا کرد ؛قرصی که هیچ وقت استفاده نشد . اخرین دیدار ساعت نزدیک به 10 بود بابا بهش گفت دیر وقت هست استراحت کن و بخواب فردا میاییم پیش ات هوش و حواس اش سر جاش بود گفت هنوز ده نشده و به سختی با دستی که حالا چندتا لوله و سرم بهش وصل بود ساعت دیواری اخر سالن سی سی یو را نشون داد .
نمیشد سرش را شیره مالید اخه خودش هفت خط روزگار بود .
بابا فقط یک چند ثانیه ازش فیلم گرفت و به من ، نوه اش نفس اش عشق اش که در سالن پایین منتظر برگشت اش بودم پیام داد
( خوب میشم خوب میشم زود میایم )
بابا نمیتونست توی چشمان پدرش نگاه کنه میترسید اون نگرانی را توی چشم هاش ببینه دستان گرم و پر مهرش را بوسید و امد بیرون . اخرین دیدارش بود . ایکاش .....
صبح یکشنبه 13 مرداد 92 حدود ساعت 4-5 صبح قلب یک مرد ایستاد نمیدانم چه حکمتی بود اون که ساعتی پیش نفس میکشید چرا به این زودی میخواست تسلیم بشه . ولی نه با کمک پزشکان مجدد احیا شد نشون داد که پدر هر چند مدت ها میگفت که دیگه اخرش هست نمیخواهد برود . صبح عمه امد مستقیم به بیمارستان امد ولی پدرجون در هوشیاری کامل نبود و انها صدای گرم اش را نشنیدن وارد اتاق عمل شد. هر کس کناری نشسته بود و مشغول بود به دعا کردن به دلداری دادن به مادرجون به دخترانش تماس های مکرر از دوست و فامیل از دور و نزدیک همه نگرانبودند.
برادر کوچک پدرجان نگران از تهران مرتب در تماس از هر کس که میتوانست جویای وضعیت برادر اش ،همدلش یار دوران خردی اش بود .
پدر در اتاق عمل بود . دقیقه ها به سختی میگذشت دلت میخواست هم حرکت کند هم نکند نمیدانستی چی میخواهی
درب اتاق عمل باز و بسته میشد همه نگران و منتظر ایا کسی صدا میزند: همراه آقای مظفر
بالاخره گفته شد
همراه اقای مظفر یکی بیاید
اونها میخواستند فقط با یکی صحبت کنند ولی همراه هاش یکی نبودند همه نگران همه میخواستند بشنوند چی شده . دکتر بیهوشی میخواست صحبت کند وای خدا چقدر سخت هست شنیدن خبر بد و سخت تر ازآن که اگر خبر بد باشد چطور به دیگران اطلاع بدهید
چه خوب که بابا را تنها نگذاشتند برادر زاده ، خواهر زاده ، دامادش .دخترش همه در کنار بابا بودند و منتظر اینکه دکتر چی میگه .
سینه اش را شکافته بودند و تازه متوجه این شده بودند که توده ای بدخیم بر روی ریه و شریان اصلی قلب اش نشسته . چیزی که بعد متوجه شدن سرطان ریه هست و تازه متوجه شدند که علت ورم صورت و گردن اش چه بوده و این اب و خون نبوده که وارد ریه اش شده و یک توده سرطانی بوده .دکتر میگفت نمیتوانیم رگ اصلی اش را ترمیم کنیم و دسترسی به حفره ایجاد شده در قلب اش را هم نداریم و عمل ناقص و فقط با پیوند دو رگ انجام میشود . وای خدا چطور این مرد با این همه بیماری میجنگیده و صدایش در نمی امد . چند ساعتی طول کشید چشمها پر از اشک و همه نگران بالاخره عمل تمام شد جراح گفت انتظار نداشتم عمل تمام بشود ولی فعلا وضعیت خوب هست و باید منتظر باشیم . که این انتظار 18 روز به درازا کشید 18 روزی که صبح و شب اش به راحتی نگذشت در این ایام همه به دیدن ما می امدند برای دادن ارامش ولی چه سخت بود که همگی آنها خود نیاز داشتند که یکی انها را ارام کند. بردار زاده هاش با همسران خود هزارن کیلومتر را طی کردند برای دیدن عموی خود
چه با محبت اند اینها
فیلم مادر را حتما دیده اید یک روز قبل از رفتن از این دنیا از فرزندانش خواست دور هم جمع شوند رخت سیاه بپوشند تدارک غذا و مجلس را ببین .
این فیلم انگار باز ساخته شد این بار به نام پدر
شاید میخواست ما را اماده کنه برای رفتن اش . یکی میگفت درد داشتن و دانستن سرطان سخت است خدا میخواهد او در ارامش باشد و این درد را متوجه نشود . سطح هوشیاری اش 3 بود ولی قلب نازنین اش می تپید فشار اش میزان شده بود . ولی با چشمان کاملا بسته ارام خوابیده بود . خونه پر از مهمان بود این مدت خیلی ها مریضی و درد خود را فراموش کرده بودند . و برای تسکین دادن ما و دعا برای شفا اش می امدند یکی از مراسم چهلم پدرش امد یکی با پای درد یکی با قلب سوخته .... کاری نمیشد کرد فقط صبر فقط دعا.
در بخش مراقبت های ویژه بستری شد ه بود
اجازه ورود به بخش ای سی یو نداشتیم پشت در باید مینشستی و مرور کنی روزهای که بودش روزهای شیرین و تلخش اش خنده ها و عصبانیت هاش
عزیزی تعریف کرد: ماه گذشته که در مراسم درگذشت مادر باجناقش بودند هر دو همدیگر را بغل کردند و های های گریه کردند به حدی که باعث تعجب اطرافین شده بودند . گفته بود دیگه وقت رفتن رسیده ...
آخر این زمان فرا رسید .
ساعت 11 شب 30 امرداد سال یکهزار سیصد و نود و دو
برابر با 38 ام سالگرد عقد اش درسال 1354 در همین روز
به دیار باقی شتافت . روحش شاد باد.
---------------
آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود
هم تاج سرم بود، هم بال و پرم بود
هر جا که زمن نام و نشانی طلبیدند
آوازه نامش سند معتبرم بود
یکی شایسته مردی با دلی پاک
زجمع ما کشیده چهره در خاک
نشانی از ملایک در وجودش
محبت در تمام تار و پودش
چه زیبا زندگی را به سر کرد
چه نیکو آمد و نیکو سفر کرد
التماس دعا














سارینا اسوده بخواب که ما بیداریم
خاطرات بعضی از روزهای من