سارینا

من متولد شدم

به مناسبت درگذشت پدر بزرگم

سلام

بعد ازمدت زمان زیادی برگشتم

یکی از علت هاش فیس بوک بود که دیگه نشد بیام و چیزی بنویسم و شاید روزی که خودم این خاطرات را دوباره بخونم افسوس این را بخورم که چرا مدتی این صفحه را رها کردم

چی شد که امروز امدم اینجا

دلم گرفته بود بد

باید مینوشتم تا شاید کمی ارام شوم  مثل همیشه عذرخواهی میکنم از اینکه شاید جملاتم نظم خاصی نداشته باشه یا غلط املایی داشته باشم

میخواهم  در مورد یک ماه گذشته بنویسم  البته همه شما کم و زیاد خبر دارید ولی گفتم بنویسم  دلم ارام بشه

دوشنبه 7 مرداد سال 92 بود مادرم به پدرم که از سرکار  دنبال ما امده تا به خانه بریم گفت میشه این سه روز اخر هفته را بریم شیراز اخه سه شنبه  21 رمضان بود و کافی بود یک روز مرخصی گرفته شود تا این چند روز را بعد مدت ها در کنار پدرجون احمد و مادرجون باشیم پدرم هم انقدر سریع حرف مامان را تایید کرد که فکر کردیم شوخی میکند گفت وسایل خودتان را اماده کنید صبح زود حرکت میکنیم . نمیدونم چرا بابا به شوخی میگفت وسایل برای ده روز بردارید شاید خوش گذشت و موندیم.

صبح زود راهی شیراز شدیم کمی با عجله به اندازه ای عجله کردیم که یادشون رفت کفش من را بیاورند اخه من اون موقعه صبح خواب بودم . صبحانه را اصفهان خوردیم و ناهار را اباده  عصر به خونه رسیدیم .

خونه بابا

نمیدونم اسم اش از حالا به بعد باید چی بگم (همیشه خونه بابا میمونه)

مدتی بود که میگفتند صورت و گردن پدر جون ورم میکند به حدی که صبح ها  که از خواب بیدار میشه  چشم هاش باز نمیشه و تقریبا تا شب کمی بهتر میشه. خوب کمی شوکه شدم از دیدن اش اخه این طور ندیده بودمش و افسوس از اینکه چرا زودتر نباید می امدم پیش اش . خیلی ضعیف شده بود اشتها به غذانداشت کمتر حرف میزد از اون خنده ها و شوخی های همیشه اش خیلی کمتر شده بود . بااین وجود به خاطرما از رختخواب بیرون امد و کنار تی وی اش  که این چند روز هم بخاطر جابه جای انتن خوب کار نمیکرد نشسته بود . البته کاملا مشخص بود که از سر عادت  ان را روشن کرده مگرنه اصلا اینجا نبود نمیدونم به چی فکر میکرد و توی چه فکری بود مادرجون میگفت مدتی هست خودش را توی اینه نگاه نمیکنه  دوست نداشت خودش را به اون صورت ببینه درسته که سالهاس که شکسته شده ولی یادتون هست یا عکس های جوانی اش را دیده اید  با اون موهای بلند و اهمیتی که به  نوع لباس هاش می داد خوشتیپی بود .به قول دوست بابام آلن دولنی بود!!!

بخاطر ما کمی شام خورد  کمی ناهار خورد  ... نمیدونم چرا دوست داشت مثل بچه ها باهاش رفتار بشه وقت عمه ام میگفت این قاشق اخری را بخور و دهنش میکرد وقتی بابا میگفت بخور تا برات جایزه بگیریم .

 بخور بابا فقط همین یک تکه گوشت را بخور ...

رفتن ما بعد از مدت ها به شیرازبهانه خوبی شده  بود که خواهر و خواهر زاده هاش فرصت را غنیمت بدونن و به عیادتش بیاند اخه یک ماه پیش بخاطر همین ورم و بی اشتها شدن و ضعف اش بیمارستان بستری شده بود ولی متاسفانه بعد از کلی آزمایش و ویزیت هیچ نفهمیده بودند علت چیست و مرخص اش کرده بودند. شب افطاری دعوت داشتیم بابا کمک اش کرد تا از پله ها پایین بیاد اونو بغل کرد  هم دوست داشت هم خجالت میکشید  گفت گهی زین به پشت گهی پشت به زین یک زمانی محمد توی بغل من بود حالا من بغل اون ... با اون حال خراب اش باز هم سعی میکرد لبخند بزنه و شوخی بکنه توی مهمونی اشتها به خوردن نداشت حتی یک قاشق غذا  هم نخورد  . حتی  ته حلوا  که براش گذاشتند را هم نخورد  از هر کدام از غذا ها ظرفی پر کردند و گفتند ببرید برای فردا که بهتر شود  میل کند . (هیچ وقت نشد از اونها بخورد)

. صبح جمعه بود برای دیدنش امده بودند کمی بیحال بود و احساس تنگی نفس میکرد حتی کمی روی صندلی خوابش برد نمیدانم شاید مهمان ها کمی هم ناراحت شده باشند شاید هم نه اخه عیادت مریض امده بودند و درک میکردند.  بخاطر پایین بودن فشارش به درمانگاه رفتیم و سرم زد تا کمی بهتر شود نوار قلب اش وضعیت جالبی را نشون نمیداد دکتر خواست که تا فردا اگر بهتر نشد مجدد  برای ویزیت دکتر قلب اقدام کنیم .  سعی کردیم کمی بهش غذا هر چند سبک بدهیم تا شاید فشارخونش بهتر شود عرق سرد وجودش را گرفته بود . با این وجود وقتی  عصر گفتیم برای صرف شا م  به باغ یکی از دوستان برویم قبول کرد هرچند که خیلی بی تاب شده بود و نمی توانست بنشنید یا دراز بکشد و خواست که زیاد نمانیم و زودتر به خانه برگردیم . زمان برگشت قدرت حرکت نداشت  و نمیتوانست یک قدم هم به درستی بردارد  ولی هیچی نمیگفت تا صبح بیدار مونده بود  عمه و مادرجان هم تا صبح کنارش بودند صبح زود به بیمارستان  بردیمش  فشار همچنان پایین بود  وقتی  به بیمارستان رسیدم  کمی چهره اش ارام تر شد تحت نظر قرار گرفت و  نوار قلب و عکس از سینه - ازمایش ...  با تشخیص  پزشک مشخص شد که دچار سکه قلبی شده   قلبی پر از مهربانی  پر از لطف  پر از درد قلب یک مرد خسته شده  بعد از 67 سال خسته شده بود و دیگه  گنجایش نداشت 

هر چند که خودش بزرگ بود ولی قلبش کوچک بود

 .تشخیص پزشک این بود که بر اثر سکته حفره ای در قلب اش ایجاد شده و باعث شده  اب  و خون وارد ریه اش شود و احتمال اینکه نتواند نفس کشیدن برایش مشکل شود زیاد هست  پس باید زودتر اقدام کنن. بستری شد  هرچند که فکر میکردیم یک ضعف  بدنی و پایین بودن فشار هست و انتظار این را نداشتیم که باید بستری شود. خودش خیلی ارام بود کمتر صحبت میکرد فقط با چشمهاش همه جا را زیر نظر داشت  هرچند که نمیدانست سکته کرده  شاید هم میدانست نمی دانم . بستری شد و اماده عمل آنژیو و بالون زدن شد . جواب نگرفتند  و قرار شد  عمل قلب باز کنند و با این ریسک که احتمال زنده بیرون امدن از اتاق عمل  کم بود .هر کدام از فامیل و دوست که خبر دار شد به ملاقاتش امدند بیمارستان شلوغ بود همه نگران  و امید به لطف خدا . عمه ام از تهران  راه افتاد خواهر و بردار اش هم همینطور، همه نگران بودند . بابا میگفت کسانی را دیدم که امده بودند که 17 -18 سال ندیده  بودم . همه با کلی خاطره خوش از پدر جان امده بودند تا ببینش . وقت ملاقات تمام شده بود ولی کسی نمیخواست بره در محوطه بیمارستان دور هم جمع بودیم من و سلنا که اجازه ورود به داخل   بیمارستان را نداشتیم در کنار انها بودیم  . هوا داشت تاریک میشد مقدمات عمل داشت انجام میشد برای هر کاری باید رضایت میدادیم و امضا میکردیم . رئیس بیمارستان با بابا و مادرجون صحبت کرد شرایط سخت عمل و وضعیت  پدر را براشون توضیح داد و خواست که حتما عمل انجام شود . بایستی قبل از عمل  صورت اش اصلاح میشد بابا اینکار را کرد, چه کار سختی بود  گفت چرا  اینکار را میکنی اخه نمیدونست که فردا عمل دارد بابا به شوخی گفت دختر ها میخواهند اینجا ببوسند تو را باید تمیز و سه تیغه باشی. برادر بزرگ اش که حکم پدری بهش دارد  در کنارش بود مثل همیشه در تمام دوران زندگی کنارش بود و مراقب اش . خداوند سلامتی و طول عمر بهش بدهد. از چهره اش خوب میشد فهمید که چقدر نگران است نگران برادر کوچک خود . متین و استوار در کنار بابا و مادرجون پیگیر مسائل بود . بخاطر تهیه یک قرص  شوهر خاله بابا  ساعت ها داروخانه  را زیر پا گذاشت  و بالاخره  قرص را پیدا کرد ؛قرصی که هیچ وقت استفاده نشد . اخرین دیدار ساعت نزدیک به 10 بود  بابا بهش گفت دیر وقت هست استراحت کن و بخواب فردا میاییم پیش ات  هوش و حواس اش سر جاش بود  گفت هنوز ده نشده  و به سختی با دستی که حالا چندتا لوله و سرم  بهش وصل بود ساعت دیواری اخر سالن  سی سی یو را نشون داد .

 نمیشد سرش را شیره مالید اخه خودش هفت خط روزگار بود .

 بابا فقط یک چند ثانیه ازش فیلم  گرفت و به من ، نوه اش نفس اش عشق اش که در سالن پایین منتظر برگشت اش بودم پیام داد 

( خوب میشم خوب میشم زود میایم )

 بابا نمیتونست توی چشمان پدرش نگاه کنه  میترسید اون نگرانی را توی چشم هاش ببینه  دستان گرم و پر مهرش را بوسید و امد بیرون . اخرین دیدارش بود  . ایکاش  .....

صبح یکشنبه 13 مرداد 92 حدود ساعت 4-5 صبح  قلب یک مرد ایستاد  نمیدانم چه حکمتی بود اون که ساعتی پیش نفس میکشید  چرا به این زودی میخواست تسلیم بشه . ولی نه  با کمک پزشکان مجدد احیا شد  نشون داد که پدر  هر چند مدت ها میگفت که دیگه اخرش هست  نمیخواهد برود  . صبح عمه امد مستقیم به بیمارستان امد ولی  پدرجون در هوشیاری کامل نبود و انها صدای گرم اش را نشنیدن  وارد اتاق عمل شد.  هر کس کناری نشسته بود و مشغول بود به دعا کردن به دلداری دادن به مادرجون به دخترانش  تماس های مکرر از دوست و فامیل از دور و نزدیک  همه نگرانبودند.

 برادر کوچک پدرجان نگران از تهران مرتب در تماس از هر کس که میتوانست جویای وضعیت  برادر اش ،همدلش یار دوران خردی  اش بود .

پدر در اتاق عمل بود . دقیقه ها به سختی میگذشت دلت میخواست هم حرکت کند هم نکند نمیدانستی چی میخواهی 

 درب اتاق عمل باز و بسته میشد همه نگران  و منتظر ایا کسی صدا میزند: همراه آقای مظفر

بالاخره گفته شد 

همراه اقای مظفر یکی بیاید 

 اونها میخواستند  فقط با یکی صحبت کنند ولی همراه هاش یکی نبودند همه نگران همه میخواستند  بشنوند چی شده .  دکتر بیهوشی میخواست  صحبت کند وای خدا چقدر سخت هست شنیدن خبر بد  و سخت تر ازآن  که اگر خبر بد باشد چطور به دیگران اطلاع بدهید

چه خوب که بابا را تنها نگذاشتند برادر زاده ، خواهر زاده ، دامادش .دخترش همه در کنار بابا بودند و منتظر اینکه  دکتر چی میگه .

سینه اش را شکافته بودند و تازه متوجه این شده بودند که توده ای بدخیم بر روی ریه و شریان اصلی قلب اش نشسته . چیزی که بعد متوجه شدن سرطان ریه  هست و تازه متوجه شدند که علت ورم صورت و گردن اش چه بوده  و این اب  و خون نبوده که وارد ریه اش شده و یک توده سرطانی بوده  .دکتر میگفت نمیتوانیم رگ اصلی اش را ترمیم کنیم و دسترسی به حفره ایجاد شده در قلب اش را هم نداریم و عمل ناقص و فقط با پیوند دو رگ انجام میشود . وای خدا چطور این مرد با این همه بیماری میجنگیده و صدایش در نمی امد . چند ساعتی طول کشید  چشمها پر از اشک و همه نگران  بالاخره عمل تمام شد  جراح گفت انتظار نداشتم  عمل تمام بشود ولی فعلا وضعیت  خوب هست و باید منتظر باشیم . که این انتظار 18 روز به درازا کشید  18  روزی که صبح و شب اش به راحتی نگذشت  در این ایام همه  به دیدن ما می امدند برای دادن ارامش ولی چه سخت بود که همگی آنها  خود نیاز داشتند که یکی انها را ارام کند. بردار زاده هاش با همسران خود هزارن کیلومتر را طی کردند برای دیدن عموی خود 

چه با محبت اند اینها


فیلم مادر را حتما دیده اید  یک روز قبل از رفتن از این دنیا از فرزندانش خواست دور هم جمع شوند رخت سیاه  بپوشند تدارک غذا و مجلس را ببین .

 این فیلم انگار باز ساخته شد این بار به نام پدر

شاید میخواست ما را اماده کنه برای رفتن اش  . یکی میگفت  درد داشتن و دانستن سرطان سخت است  خدا میخواهد او در ارامش باشد و این درد را متوجه نشود .  سطح هوشیاری اش 3 بود ولی قلب نازنین اش  می تپید فشار اش میزان شده بود . ولی با چشمان کاملا بسته  ارام خوابیده بود . خونه پر از مهمان بود این مدت  خیلی ها مریضی و درد خود را فراموش کرده بودند . و برای تسکین دادن ما و دعا برای شفا اش می امدند یکی از مراسم چهلم پدرش امد یکی با پای درد یکی با قلب سوخته .... کاری نمیشد کرد فقط صبر فقط دعا.

در بخش مراقبت های ویژه بستری شد ه بود 

 اجازه ورود به بخش ای سی یو نداشتیم پشت در باید مینشستی و مرور کنی روزهای که بودش روزهای شیرین و تلخش اش خنده ها و عصبانیت هاش  

عزیزی تعریف کرد:  ماه گذشته که در مراسم  درگذشت  مادر باجناقش بودند هر دو همدیگر را بغل کردند و های های گریه کردند  به حدی که باعث تعجب اطرافین شده بودند . گفته بود دیگه وقت رفتن رسیده ...

 آخر این زمان فرا رسید .

ساعت 11 شب 30 امرداد سال یکهزار سیصد و نود و دو 

برابر با 38 ام  سالگرد عقد اش درسال 1354 در همین روز

به دیار باقی شتافت . روحش شاد  باد.

---------------

آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود

هم تاج سرم بود، هم بال و پرم بود

هر جا که زمن نام و نشانی طلبیدند

آوازه نامش سند معتبرم بود

یکی شایسته مردی با دلی پاک

زجمع ما کشیده چهره در خاک

نشانی از ملایک در وجودش

محبت در تمام تار و پودش

چه زیبا زندگی را به سر کرد

چه نیکو آمد و نیکو سفر کرد

 

التماس دعا

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1392ساعت 16:24  توسط سارینا  | 

همه به سوی تو باز میگردیم

پنجشنبه گذشته برای اولین بار بجای رفتم که متفاوت با جاهای دیگر بود

در اینجا نمیشد درست راه رفت اخه هی بالا پایین میشد

سنگ های گذاشته بودند که بعضی هاش روش عکس داشت

برام عحیب بود پرسیدم

این چیه؟

چرا اینها عکسهاشو ن را اینجا گذاشتند و رفتند

تازه کثیف هم شده

دیدم بابا و مامان  روی چند تا از اینها را اب ریختند و اونها را تمیز کردند

خوب چرا اینها را اینجا گذاشتید تا کثیف بشه

بابا میگفت یاد بگیر تو هم باید یک روز بیایی و  عکس و سنگ من را اینجا تمیز کنی!!!!


+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 7:34  توسط سارینا  | 

به نظر شما چکار میشه کرد

سلام

خوب هستید

خدا بگم این فیس بوک ر ا چکار کنه که از این وبلاگ دورم کرده

البته نه اینکه حرفی نبودی یا خبری نبوده وقت اش نبوده کمی هم کم لطفی  شما به خوبی خودتون ببخشید

امروز از اون روزهاست که میخواهم چند خطی بنویسم

نمیدونم چقدرش  را بتونم اینجا بگم

ولی دوست دارم اگر خوندید نظرتون را بدهید

امروز بابامگفت سرکار نمیره ولی  صبح زود رفت بیرون بعد ازظهر

خسته دمق امد خونه 

میگید چرا باشه براتون میگم

مدتی هست حسابی درگیر چند تا پروژه هست یکی اش که برای شهری که لعن شده حضرت علی  هست!!!

یک رقم نزدیک به 20 میلیون از پول  بابا را نمیدهند ،یکی از این شرکت های وابسته به سپاه پاسداران

این که هیج

یک کار دیگه اینجا برای یک شرکت دیگه انجام داد حدود 2 ماه  مقداری از پول اش را دادند و مقداری اش هم ندادند

تازه چکی که هم صادر کردند بلا محل بوده یعنی چی ،یعنی پول توش نبوده کار را تحویل گرفتند میگن چک را بزار لب کوزه اب اش را بخور

ها ها

اره بخدا به همین سادگی  فکر کردید بعضی ها چطور پول دار میشن خدا هم که قربونش برم هیچ کاری بهشون نداره

میگن اون دنیا جواب اش را میگیره که میخواهم نگیره

ما سختی بکشیم همین این دنیا هم اخرش هم اگر دنیایی باشه اون دنیا هم چوب دوسر...

بابا میگه با وجودی که قبلا یکبار  از یکنفر دیگه طلب داشتیم انقدر ما را  بردند اوردند این ماه اون ماه کردند تا حق ام  را بدهند که خسته شدیم

و بیخیال شدیم

ولی باز خودش را گول زد، نه میگه میشه مملکت قانون داره  برم شکایت کنم درست میشه

چطور اگر ما 1000 تومان به یکی بدهکار باشیم خشتک را بر سرمان میکشند ما کاری به خشتک اش نداریم  حق خودمان را میخواهیم

سرتون را درد نیارم

بابا صبح را مرخصی گرفت رفت تا بر روی چکی که صاحب اش گفته بزار لب کوزه و ما چون کوزه نداشییم  که این کار را بکینم برگشت بزنه

 یک موقع یک چند تا ادم احتمالا بخاطر کسب درامد چیزی به اسم قانون نوشتن   برای مدیریت جامعه یا شاید هم برای خنده (این را که میگم توهین به انها نیست  چون کسی از ان استفاده نمیکنه و خودش هر کاری را که دوست داره انجام میده واسم اش را میزاره قانون .مگرنه با همه مشکلاتی که قوانین ما دارند باز هم اگر اجرا میشد بخدا این وضع نابسمان مردم نبود)

بزارید خود بابا براتون تعریف کنه:

اره طبق قانون شما چک را در هر بانکی که برگشت بزنی باید بروی دادسرا همان منطقه تا به کار شما رسیدگی کنند

خوب چک  یکی از مناطق نزیدک به شرق تهران در یک بانک خصوصی برگشت زده شده هیچ کدام از انها اطلاع نداشتند که باید کجا بروی به مرکز اطلاعات دادگستری تماس گرفتیم حاج خانم فرمودند نمیدانم از کلانتری اون اطراف بپرسید !!

بیا درست اش کن اقا پلیس  ؟

از این کانتینر های  یکی پیدا کردم  ای خدا حرف تو حرف میاد یکبار یک جک را خوندم  حالا دیدم جک نیست میگن تو تهران از هیج پلیسی ادرس نپرس اخه همه شهرستانی هستند و جایی را بلد نیستند صبح میارنشون اونجا میزارند شب هم میان میبرنشون

خوب این بنده خدا گفت برو تهرانپارس اخر اتوبان همت محتمع قضایی ..

رفتیم اونجا  خیلی جالبه بجای اینکه دو تا برگه زده باشند که  مراجعه کننده محترم جهت پیگری کارهاتون به این قسمت ها مراجعه کنید کل در  و دیوار این دوتا برگه بود حیف که موبایل را میگرفتند  در درب ورودی مگرنه براتون عکس اش را میگرفتم

یکی نوشته اینجا اطلاعات نیست سئوال نکنید دیگری هم موبایلتان را خاموش کنید  که نمیدونم این یعنی چی چون اول کار که وارد میشی  بازرسی بدنی که میشوید گوشی شما را میگرفتند  بگذریم

از یک سرباز اونجا سئوال کردم باید چکار کنم

برو بیرون اونجا عریضه اول بنویس

بنده خدا ها میدونید اتاقشون کجا بود  زیرزمین که وسط حیاط بود  کنار سرویس بهداشتی یعنی یک مجتمع به این بزرگی باید محلی را که برای سرویس بهداشتی درست کرده را چند تا اتاق اش را برای اینکار اختصاص بدهد

باید دماغت را بگیری و بروی پایین

خوب نوبت به شما رسید

-میخواهم شکایت کنم  پولم را نمیدهند بجز این هم باز طلبکارم چکار کنم

خوب مدرکی داری بابت اون طلب ات

-نه اخه بحث اطمینان بوده برای کار اول قرار دادی نوشته شده ولی بعدی ها نه

خوب اون که هیج اینو ببینم خوب شما نباید بیاید اینجا باید بروی دادسرای که به محل بانکی که چک مربوط به اونجاست

- ای خانم  این چه حرفی هست توی کتاب قانون چک نوشته باید به محل بانکی که برگشت خورده مربوط باشه

نه دیگه اینطور نیست

- ای خانم  همین امروز صبح اول وقت  توی اینترنت بودم دیدم ویرایش شده جدید بود

نه اقا برو از اون خان بپرس ببین چکار باید بکنی

-سلام  حاج خانم

.....

قرار شد از اونجا بیام محتمع قضایی بهشتی شهید قرنی یعنی از اخرین نقطه شرق تهران برو مرکز شهر روز زوج پلاک فرد ای خدا

ماشین را بزار توی پارکینگ تاکسی اول تاکسی دوم  یک خیابان یکطرفه پیاده روی 

اوه چه خبر هست  اینجا همه درگیر شکایت یکی چک یکی مهریه یک مستاجر یکی کتک خورده ....

واحد عریضه نویسی نوبت بگیر

-سلام اقا  میخواهم برای چک برگشتی یک تقاضا شکایت کیفری دارم

باشه- چرا کیفری

-چرا نه

اخه یک وثیقه میزاره و جلب اش نمیکنند اگر میخواهی به پولت برسی حقوقی شکایت کن

-         نه اقا بهم گفتن این بهتره

باشه  اسم و فامیل مبلغ...

وقتی نوشته پول اش را گرفته میگه برو  دادسرا خارک

میگم ای چرا  میگه اینجا محتمع قضایی هست  تو شکایت کیفری کردی باید بری اونجا

بابات خوب  همون اول میگفتی این همه وقت اینجا نمی موندم

خوب باز از اونجا بریم پیاده روی تاکسی باز پیاده روی

دادسرا جنایی واقع در خیابان خارک فکر کنم ناحیه 7 بود

اقا چکار کنم اونجا برو تمبر باطل کن

نوبت

اقا بفرمایید تمبر بزنید

شما که نباید بیاید اینجا

(راستی این را هم بگم از این مجتمع تا محل صاحب چک یک کیلومتر هم راه نیست یعنی همسایه هستند یکجورهایی)

 ای اقا چرا اینطوری میکنید من را از اون سر شهر فرستاند اینجا

نه اقا شما باید بروید دادسرا توی خیابان دبستان جایی که چک را برگشت میزنی باید بری اونجا

گفتم بخدا اونها گفتند عوض شده قانون این موضوع

گفت اقا همین باید بری اونجا

ای خدا خوش بحال هر چی ادم نامرد و کلاهبردار هست که نه تو کاری باهشون داری نه اینها

دوباره عازم شدم

پیاده روی پیادره روی پیاده روی – تاکسی -پیاده روی  ماشین را برداشتم رفتم 

دادسرا منطقه 11 خیابان دبستان

ساعت 1 ظهر

اقا شکایت دارم

این به منطقه ما نمیخوره

جان مادرت  اصلا حوصله تهران گردی ندارم

خوب بیا  روی نقشه نشونت بدم

رفتم توی اتاق دیگه  یک نقشه  یک منطقه  اش را با خط مشکی دورش خط کشیدند

خوب بانک ات توی کدام خیابان هست

اینجا

خوب دیدی به ما ربطی نداره

ای بابا این که بعل دست شما هست

نه نمیشه باید بری  خیابان جشواره

ای من صبح اونجا بودم

نه شما  باید بری دادسرا این هم ادرس اش

میگم بازی بالا بلندی را یادتون هست

دنبال هم میزاشتیم دختر و پسر هم سن سال یکی گرگ بود مابقی بره

بعد میپریدی بالای سنگ میگفتی بالا بلندی

و نمیتونست گرگ بگیره شما را

اینجا هم همین طور هست پلیس میزاره دنبال یکی کافی هست  اقا دزده  از این خط مشکی دور نقشه خبر داشته باشه

مپره اون طرف جوب  ابی  زبون اش را در میاره میگه اینجا منطقه تو نیست نمیتونی منو بگیری

باور نمیکنید بخدا همینطور هست یکبار به چشم این موضوع را دیدم

خوب راه افتادیم با تمام سرعت که اخر وقت هست و تا تعطیل نشده با چندتا پرس و جو رسیدم  به اونجا

بازرسی بدنی

چاقو نداری

وای نه بابا ما برای پوست گرفتن میوه هم چاقو دست نمیگریم – موبایلم را کجا بدهم

نمی خواهد برو تو

ای چه جالب اینجا چه با حالند

رفتم دیدم نه بابا اینجا یک حیاط هست هم هم اینجا توی حیاط میچرخند وارد  اتاق نمیتونی بشی از پشت درب

برای همین هست که کاری به گوشی ندارند

خوب اقا تمبر میزنی

بله میشه 26 هزارتومان

اقا مگرهر میلیون چقدر میشه

برای یک میلیون 11 ولی برای بالاتر 26 هزار میشه

باشه  کارت خون داری پول همرام نیست

نه

باجه بانک دارید

نه

خودپرداز

نه

بانک کجاست

برو سر چهار راه جشواره ( 3 کیلومتر راه بود) تا یک بانک پیدا کردم

یک ربع هم طول کشید چون

پاسخی از سیستم شتاب دریافت نشد

درخواست دیگری دارید

انقدر این کارت را کردم تو دستگاه تا از رو رفت اخرش پول را داد

بخدا  گفتموتون ، نه خدا میخواهد نه اینها میزارند که خمی به ابروی مجرمان بیاید

چی بود اون بیت شعر چرخ فلاک اسمون همه دست به دست همه تا تو را .....

ببخشید دیگه

برگشتم  واحد تمبر بسته بود

ای خدا

طرف بیرون ایستاده بود نرفته بود

می دونید اخه ساعت پنج دقیقه از دو گذشته بود و این ها باید تا 3 اونجا باشند ولی کار تعطیل بود

منو شناخت گفت چون یکبار امدی باشه پول بده

بخدا این همه فقط بخاطر این بود که پول میخواستی بدهی یعنی اگر قرار بود کاری بکنه عمرا

خوب 26000 هزار ناقابل را دادم

بعد می بنیم یک برگه بزرگ زده قیمت سال 1389

تا یک میلیون 6500

از یک تا 10 میلیون 10500

ای خدا یعنی الان سال چند هستیم به این زودی 1389 تموم شده این قیمت پارسال هست ؟؟؟!!!!!

اقا پس این چی هست

هیچی

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این برای همینطوری هست

چی  بگم

هیچی رفتم اتاق مربوطه

اقا  بفرمایید تمبر زدم

برو شنبه بیا

چرا

تعطیل شد

ای اقا شما که تا 3 باید باشید

بله ولی کارگزار تا یک و نیم بیشتر نیست.

-----------------------------

دیدید گفتم

ای کلاهبرداران اسوده بخوابید که ما  فعلا زنده هستیم که سرمان کلاه بزارید و حقمان را بخورید کسی هم نباشه که وقت اینو داشته باشه دنبال شما بیاد

صبح از یکی دوستان که بهش زنگ زده بودم که بپرسم باید چکار کنم گفت من دو سال پیش یک چک 50 میلیونی از یکی دارم  وکیل هم گرفتم تا الان 8 میلیون خرج کردم هنوز هم به پولم نرسیدم

خوب من که اول راه هستم

خوب ببخشید حسابی  سرتون را درد اوردم با این نوشته های عجق و جق

احتمالا پر از غلط املایی هم هست که اگر عمری بود درست اش میکنم

روز تان خوش باد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 19:35  توسط سارینا  | 

من هم دارم بزرگ میشم

سلام

میخواستم بگم من هم دارم بزرگ میشم

البته اینو بابا و مامان میگن راست و دروغ اش گردن خودشون

میگید چرا

اخه میگن بزرگ شدی نباید شیر بخوری

من هم از این حرفشون اصلا خوش نیامد ولی خوب ادم باید حرف بزرگتر خودش را گوش کنه

من هم الان دو شب هست دیگه شیر نمیخورم

یعنی بزرگ شدم

دلم میخواهد ولی خوب نمیخورم دیگه

یک خوبی هم داره اگر هوس کنم زودی به من یک غذا یا تنقلاتی میدهند

خوفه اینطوری

راستی خبر دارید

رئیس دولت فرمودند از امروز هر بچه ای که به دنیا بیاد

البته فقط ایران فکر نکنید جای دیگه از این خبر ها هست

اره از امروز نیمه شعبان هست

ایشون مرحمت می فرمایند یک عدد حساب بلند مدت 20 ساله (نخندید ای )

بله 20 ساله به اسم نوزاد درست میکنند و مبلع یک میلیون تومان به حساب اش واریز میکنند

اصلا فکر نکیند این هم مثل سهام عدالت یا مسکن مهر هست این حتما اجرا میشه

اره بعد گفتند سالانه هم مبلع 100 هزار تومان هم باز میریزند به حساب اش

بعد گفتند مامان و بابا هم بجای پفک ابنبات و پوشک بیان ماهانه 20 هزار تومان به این حساب بریزند

بعد بچه در 20 سالگی میلیاردر میشه و می تونه خونه بخره

من ریاضی ام خوب نیست ولی حساب کردم شد بعد از 20 سال مبلع هفت میلیون و هشتصد هزار تومان

دقیقا در 20 سال اینده با این وضع تورم ختما میشه با این پول از این خونه های پارچه هست ! بخره

البته باید نگه اش داره تا ازدواج کنه بعد بچه دار بشه بده به بچه اش چون خودش دیگه توش جاش نمیشه

میتونه هم بره چند تا ابنبات چوقی بخره ابنبات چوبی هم نه چوقی

من که هیچ و لی پیشاپیش از طرف ابجی یا داداشم که به دنیا میاید از ایشون و دستندر کارهاشون تشکر میکنم

ک را با تشدید بخونید لطفا

خواهش میکنم یک کف مرتب هم بزنید

خوب چی بود چی شد از کجا رفتیم به کجا

نقل شیر خوردن بود یا نخوردن

شیر تو شیر شد

میگم اون طرف که این اجنبی های از خدا بی خبر زندگی میکنند

وقتی بچه دار میشند بیا بین چه هزینه های دولت براشون میکنه

پرستار پول امکانات

ای خدا

ایکاش اونها از ما یاد میکرفتند که این همه وضعیت مملکتشون خراب نمیشد

و مثل ایران جزو 5 کشور اول اقتصادی میشدند

میگم بابای من یکسالش بوده یک سه چرخه داشته 50 تومان براش خریدند

الان اون سه چرخه شده 70000 هزار تومان

یعنی 1400 برابر

خوب اگر الان یک خونه چادری بخری 50000 هزار تومان(مخصوص عروسک بازی) یعنی بدرد مامان بازی و خاله باز ی هم نمیخوره!!!

30 سال دیگه میشود 70 میلیون

پس من حرف ام را پس میگیرم که میشه از این خونه های بازیچه هم خرید کرد

معزم داره داغ میکنه

فعلا

بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 17:4  توسط سارینا  | 

شيوه هاي تقلب سودجويان در مواد خوراکي

شيوه هاي تقلب سودجويان در مواد خوراکي
شير: شير را با آب مخلوط نموده مقداري نشاسته به آن مي افزايند تا غلظت آن در حد شير طبيعي باشد. براي مخفي ماندن فساد شير سودجويان مقداري جوش شيرين به آن اضافه مي کنند که موجب خنثي شدن اسيدهاي حاصله از ميکروبها شده و بدين ترتيب شير در اثر حرارت لخته و دلمه نمي شود، ولي فساد آن باقي مي ماند و گاهي از آن در ماست بندي استفاده مي شود.

رب گوجه فرنگي: کدو پخته و له شده و يا پوره کدو را با آب گوجه فرنگي جوشيده مخلوط مي کنند و دوباره همراه با آب گوجه فرنگي مي جوشانند.در برخي موارد مقداري سيب زميني پخته و له شده اضافه مي کنند. پودر نشاسته به رب گوجه فرنگي اضافه مي کنند تا نشاسته مقداري از آب رب گوجه را جذب نمايد و به عنوان رب خالص به بازار عرضه مي کنند.

زعفران: گاهي پرچم گياهي به نام «گلرنگ» را با زعفران مخلوط مي کنند. ريشه هاي اطراف ذرت را خرد نموده با جوهر زعفران (گلرنگ) رنگ نموده به زعفران اضافه مي کنند.

زردچوبه: پودر آرد يا نان خشک با پوست پسته در گل اخرا رنگ نموده با زردچوبه مخلوط مي کنند.
فلفل: براي توليد فلفل تقلبي موادي نظير خاک اره نرم و پوست گردو و هسته خرما پودر شده را با پودر فلفل فرنگي يا خردل سياه مخلوط مي نمايند.

سماق: تفاله غوره و تفاله زرشک خشک شده را در آب شاه توت رنگ نموده و سپس با پودر سماق مخلوط مي نمايند.

آبغوره: مقداري آبغوره رقيق شده با آب را با مقداري اسيد سيتريک يا جوهر ليمو مخلوط مي کنند و به عنوان آبغوره به فروش مي رسانند.

سرکه: جوهر سرکه يا اسيد استيک تجاري را با آب به نسبتي مخلوط مي کنند که مقدار اسيد استيک معادل سرکه طبيعي باشد. گاهي نيز سرکه طبيعي را با مقداري آب مخلوط مي کنند. براي تعديل وزن مخصوص آن که با اين تقلب تغيير مي کند مقداري زاج يا استات دوسود به آن اضافه مي شود.

آبليمو: آبليمو تقلبي روشهاي مختلفي دارد که يک روش آن به اين طريق است که مقداري کاه را با آب ولرم مخلوط کرده مدتي به حال خود قرار مي دهند سپس مايع زرد رنگ را روي پوست ليمو آب گرفته شده قرار مي دهند و سپس پوست ليموها را جدا کرده و مقداري اسيد سيتريک يا جوهر ليمو به آن اضافه مي کنند.

برنج وارداتي به جاي برنج ايراني: چون برنج وارداتي داراي عطر و بو و حجم کامل پس از پخت نمي باشد و گاهي پس از پخت و پز لعاب فراوان دارد، مقداري آبليمو به آن اضافه مي کنند تا محيط اسيدي شده و برنج جمع مي شود و سپس جوشانده شده و در پايان هنگام دم نمودن مقدار کمي گلاب به آن اضافه مي کنند.

چاي: تفاله هاي چاي از مراکز پرمصرف مانند قهوه خانه ها جمع آوري و خشک کرده و مقداري مواد رنگي و معطر مخصوص به آن اضافه مي شود و به عنوان چاي مخلوط به فروش مي رسانند.
قهوه: برخي از افراد سودجو نخودچي سوخته شده را پودر کرده همراه با پودر جو به خاطر زبري آن همراه با پودر قهوه مخلوط کرده و به عنوان قهوه خالص به فروش مي رسانند.

کره و روغن هاي حيواني: براي بالا بردن وزن کره مقداري آب يا کازئين و يا موادي مانند مارگارين و روغن هاي نباتي به آن اضافه مي کنند. در مورد روغن حيواني پيه و دنبه را مخلوط نموده و به روغن حيواني اضافه مي کنند و به عنوان روغن مرغوب به فروش مي رسانند.

عسل: مخلوط گلوکز با کمي اسانس و موم عسل را مخلوط نموده و به عنوان عسل خالص به فروش مي رسانند.

رب انار: براي توليد رب انار تقلبي برخي افراد گوجه فرنگي هاي ترش را پس از خيس نمودن با رب انار مخلوط نموده و به عنوان رب انار مرغوب به فروش مي رسانند.
+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 16:12  توسط سارینا  | 

این هم عکس من و امیتیس

این هم عکس من و امتیس

بله فکر نکنید همیشه خوش اخلاقم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 9:13  توسط سارینا  | 

یک مطلب با چند تا عکس

میگم هنوز ادم های خوب هم پیدا میشوند

هنوز ادمهایی که حلال و حرام سرشون میشه پیدا میشوند

چی میشد همه خوب بودیم

چی می شد بدی نبود یا خیلی کم بود

دو سه روز پیش رفته بودم پارک یکی از این پارک های محله ای

یک پارک جدید بود که تا حالا نرفته بودیم

از اونجا ک پارک ها بیشتر جای ادمهای مجرد و خلاف کار هست و کمتر پارک خانوادگی و امن میشه پیدا کرد

ادم باید یکسری به این ور اون ور بزنه تا یکی را بهتر از مابقی اش هست را انتخاب کنه

ما هم دیدم اینجا بدرد بازی و نشستن نمیخوره

هر گوشه اش یک کاری داشتند میکردند

البته این کار ها فکر کنم بد نیست مگرنه مثل چیزهای دیگه وسط خیابان میگرنت و حتی برگه جریمه نقدی هم برات درست کردند میشد پس کاری بدی نمیکنند به نظر ما بد هست

بگذریم

برای همین یک بستنی خوردیم و بلند شدیم امدیم خانه

وقتی رسیدیم متوجه شدیم که دوربین عکاسی را توی پارک جا گذاشتیم

برگشتیم و دیدم خبری نیست

و دوربین گم شد

البته از اونجا که خدا منو دوست داره و دلش نمیخواست من بدون دوربین بمانم دوربین را یک ادم خیلی خوب پیدا کرده بود

و همو ن شب برگه ای نوشته بود که دوربین پیدا شده و شماره داده بود

البته ما بعد از سه روز متوجه شدیم

همین جا از ایشون تشکر میکنم

ایکاش همه ادمها همینطور بودند


+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 11:52  توسط سارینا  | 

امیتس

سلام این هم عکسهای از دخترخاله من  امتیس

بگید ماشاالله


+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 11:8  توسط سارینا  | 

خبر 24 خرداد

سلام

خوب هستید

دیروز یک دوخملک کوچولوی دیگه به جمع ما اضافه شد دختر دختر خاله بابا

قدمش مبارک

در ضمن دیروز ظهر آمتیس دختر خاله خودم هم به خانه امد

قدمش مبارک باشد

عکس های هر دوشون را براتون میزارم

امروز هم 25 خرداد هست

و دوباره ازخون جوانان وطن لاله دمید...یادشان گرامی باد

موفق و پیروز باشید


+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 9:11  توسط سارینا  | 

امدم

سلام به همگی امیدوارم خوب باشید

بعد چند ماه امدم

اخه از زمانی که نمیشد عکس بزارم اینجا دیگه خیلی به دلم نمیچسبید

تازه حرف زدن هم که این روزها ممنوع شده

جرف بزنی وبلاگ ات سه سوت تعطیل میشه بدون اینکه اخطاری چیزی بدهند

نمونه اش وبلاگ بابام

تازه اون بنده خدا که حرفی نزده

خبر های زیادی در این مدت بوده

که امکان اش نیست یعنی فرصت اش نیست که بخواهم بنویسم

سعی میکنم از این به بعد مرتب بیام

مهمترین خبر اینه که 2 اردیبهشت من هم دختر خاله دار شدم

بله آمیتیس خانم الان بیش از 50 روز هست که امده البته به دلایلی پدر و ماردش هنوز اجازه نداند عکش را بزارم اینجا

حق کپی رایت داره

بله کم الکی که نیست

فعلا در حال مذاکره هستیم بزودی از همین وبلاگ عکس اش را میزارم براتون

تازه

تازه

یک خبر های دیگه هم هست  که اون را اصلا نمیشه الان بگم

بعدا میگم

این روز ها از حال هوای مملکت هم گل سنبلی هست

هر روز قیمت ها بالا میرود و هزینه ها چند برابر  خودتون که بهتر از هرکسی میدانید پس بهتره من هیچی نگم

فعلا از عکس های زیر دیدن بفرمایید تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 18:15  توسط سارینا  | 

سخن حکیمانه

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید


 برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی وریشه كن كنید

تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است


آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود
در این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم.

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در

مردن است که حیات ابدی می یابیم.


هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود ازآن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 13:34  توسط سارینا  | 

تولد یکساگی

سلام

خوب هستید

دیشب تولد یکساگی من بود

بله یکسال گذشت وقتی به عقب برمیگردیم می بینیم چه زود گذشت

به قول قدیمی ها بهتون خوش میگذره که گذر زمان را متوجه نمیشوید

البته من که مشکلی ندارم خدا حفظ کنه مادر و پدرم را

ولی می دونم که این روزها خیلی از مردم با وجودی اینکه در خوشه سوم قرار دارند !!! ولی با مشکلات اقتصادی دست به گریبان هستند و نگران چند روز اینده که باید هزینه های بسیار بالایی را پرداخت کنند

این زود گذشت زمان هم  لطف الهی هست که نمیگزارد سختی روزگار به ما زیاد فشار بیاورد

بله سال گذشته سال عجب و عریبی در این کشور بود به نظر من کشور های امریکایی و اروپایی که قصد دارند ایران را تحریم کنند  سخت در اشتباه هستند و دارند زحمت زیادی و بی خود را میکشند

میدونید اخه ما خودم را داریم از بین می بریم

فکر اینکه با همین درامد تازه اگر همین هم از دست ندهید باید برای هر چیزی مبلعی 6تا 10 برابر چه بسا بیتر پرداخت کنید از طرفی رعب و وحشت از اینکه  بهت نگویند چه رنگی هستی چه رنگی را قبول داری هم بماند

تنها چیزی که به ذهنم میرسه این هست که همه چی بخیر بگذره و در این میان مردم از بین نروند خدا خودش بداد این سرزمین برسد

بخاطر اینکه تولد من با ماه صفر یکی شده بود و نزدیک اربعین بودیم به احترام مراسمی گرفته نشد فقط عمه -خاله هایم امدند و هدیه خود را محبت کردند و به من ومادرم که او هم تولد ش در همین روز هست دادند

بابا میگه بعد از صفر از خجالتم در میاید و یک جشنی میگیره

دست اش درد نکنه

من از کیک شمع فوت کردن و گرفتن کادوهای خوشگل خوشحال میشم

امروز صبح هم رفتم واکس یکسالگی ام را زدم  بله دیگه بزرگ شدم

سعی میکنم چند تا عکس براتون بزارم

ممنون از همه عزیزان که با تماس تلفن و اس ام اس روز تولدم را تبریک گفتند

پیشاپیش از کسانی که در اینجا هم بهم تبریک میگند تشکر میکنم

موفق پیروز سبز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 11:41  توسط سارینا  | 

سلام

امیدوارم خوب باشید

مدتی زیادی هست دیگه براتون هیچی ننوشتم

اخه دیگه اصلا حس اش نیست

تازه سایتی که عکس هامو اپلود میکردم هم مدتی هست فیلتر شده و به هیچ طریقی هم نمیشه کاری کرد

بعد تازه جی بگم این مدت همه درگیر بودند امسال محرم را به شکل واقعه اش همه دیدند

هر کس از هم دیدگاه خودش یک برداشت داره

یکی میگه یزد هستی یکی دیگه میگه خودتی

این روزهها خیلی ها توی زندان هستند  اوین پر شده از کسانی که حداقل در 25 سال گذشته خود مسئولیت بالای داشتند 

یکی از عزیزان ما هم درحال حاضر اونجاست و هیچ خبری ازش نداریم

برای ازادی همه اونها و به خیر گذشتن این قضایا دعا کنید

 این داستان ظاهرا حالا حالا ادامه داره

اگر جویای احوال من هستید خدا راشکر روز به روز دارم بزرگتر میشم

چهار تا دندون دارم

دیگه یک تا دو قدم راه میرم بدون اینکه دستم را بجایی بگیریم

کلی حرف میزنم البته این بزرگتر ها خیلی حالیشون نمیشه من چی میگم فقط الکی ذوق میکنند

تازه امروز خوردم زمین دندونم خون امد  ولی چون بزرگ شده بودم گفتم زشته که زیاد گریه کنم

امروز میخواستم براتون عکس هامو بزارم که نشد

ولی قول میدم در یک فرصت مناسب تر یک سایت برای اپلود پیدا کنم

خوب فعلا

خوب و خوش باشید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 17:12  توسط سارینا  | 

بابا این ها دیگه کی هستند

حتما تا حالا سوار هواپیما شده اید

اون هم از نوع خطوط هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران

و همیشه از تاخیر های ان شاکی بودید

2 ساعت تاخیر دیگه حتما هست یعنی اصلا اگر اینطور نشد ببنید اون روز افتاب از کدام طرف در امده

روز به روز هم قیمت اش عوض بالا میرود 

به این تابلو نگاه کنید

اصلا هم لازم نیست با دقت نگاه کنید فقط یکبار بخونید

من میگم این ها که در نوشتن یک تابلو مشکل دارند پس نباید دیگه از دستشون ایراد بگیرید چرا وضعیت پرواز ها به این شکل هست

نظر شما چی هست؟!

این تابلو در فرودگاه مهراباد در سالن 2 قرار دارد

برای دیدن عکس ها از فیلتر شکن استفاده کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 13:51  توسط سارینا  | 

سفر به کیش

یک سفر 8 روزه به کیش داشتیم که جای همه شما دوستان خالی

سفری که در ان همه وسایل نقلیه را امتحان کردیم

البته گزارش از سفر هم بعد براتون می نویسم از اینکه از چه مسیرهای و با چه سرعت های  حرکت کردیم

در زیر تعدادی از عکسها را میزارم

سفر ما از تهران به سمت بندرعباس با قطار شروع شد


پس از رسیدن به بندرعباس با ماشین به سمت بندر چارک رفتیم نزدیک به سه ساعت طول کشید

و زمانی که رسیدیم لنج حرکت کرده بود و مجبور شدیم بصورت قاچاق سوار قایق های تند رو شویم و به سمت جزیره برویم



.

در اخر هم با هواپیما به تهران برگشتیم

توضیح بعصی از تصاویر باز نمیشوند اشکال از سایت هست به گیرنده های خود دست نزنید


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 13:18  توسط سارینا  | 

پوزش برای دیر کردن نوشتن مطلب

سلام به تمام عزیزان امیدوارم خوب و خوش باشید

امروز بعد از یک هته از سفر کیش برگشتیم

چای همه شما خالی

ولی بخاطر کاری که پیش امده باید برم شیراز

پس عکس و خاطره سفر  ام را بعد از برگشت برای شما میگذارم و امیداورم از ان لذت ببرید


+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 17:26  توسط سارینا  | 

زلزله تهران

امروز ساعت 2.14 ظهر تهران لرزید

این اولین بار هست که من زلزه را احساس کردم

زلزله ای 4 ریشتری که ظاهرا مرکز ان در شهر ری و پاکدشت بوده و میگویند هیچ خبری نشده

با توجه به خبرهایی که این روزها میدهند بعد همش تکذیب میشه یا اصل ان مشخص می شود راست نبوده یا هزار تا چیز دیگر و باید صبر کنیم ببینم امشب اخبار بیست و سی چی می گوید

بگذریم

بله همش به من میگفتند زلزله

اخه من یک هفته ای می شود راه افتادم و بخدا هنوز  بجز دو تا بشقاب چیز دیگری نشکستم ولی نمیدونم چرا میگن زلزله جغجغه  هستی

ولی از اونجا که خدا با من بود تکونشون داد و فهمیدن من چقدر اروم هستم و ترسی ندارم

خوب و خوش و سلامت باشید

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 18:35  توسط سارینا  | 

جمعه نحس

سلام

امروز اتفاقاتی افتاد که نمیدونم باید بگویم نحس بود یا اینکه خدا را صد هزار مرتبه کر کنیم که اتفاقاتی که افتاد همه ختم به خیر شد

امروز جمعه با فامیل برای تفریح و ورزش به پارک چیتگر رفته بودیم تا اینجا جای همه شما خالی

بدون ذکر اسم اتفاق های که افتاد برایتان تعریف میکنم

اول که ما رسیدم و تونستیم توی اون شلوعی پارک یک محلی برای نشستن پیدا کنیم و منتظر دیگر فامیل بشویم

دو تا گروه از فامیل رسیدن البته با کمی تاخیر که جایی را که ما نشستهایم پیدا کنند

دو گروه بعد نتوانستند ما را پیدا کنند و با وجودی که کلی گشتیم نتوانسیتم همدیگر را پیدا کنیم و به علت اینکه وقت نهار شده بود هر کدام جداگانه ناهار را خوردیم(البته بعد از ناهار همدیگر را پیدا کردیم و همگی با هم بودیم)

اتفاق اول

یکی از خانمها هنگامی که وسایل را داشت امده میکرد زمین خورد و نزدیک بود دست اش برود داخل منقل زغال داع که اماده شده بود برای درست کردن جوجه کباب  البته کاملا بخیر گذشت

دومین اتفاق

بچه 5-6 ساله شیطون ما هم از غفلت مادرش استفاده کرد و جیم زد

حال بیا درستش کن همگی به دنبال این نیم وجبی گشتیم و دست اخر اقا را در پارک اسباب بازی ها پیدا کردیم که شاد و خندان داشت کیف اش را میکرد و اصلا اهمیتی به گریه و شیون مادر و دیگران نمیداد

سومین اتفاق

عمه جان من از دوچرخه پرت شد به زمین و صدمه دید

البته باید خدا را شکر کرد که توی پرتگاه کنار سایت نفتاد و فقط منجر به شکسته شدن دست و پایش شد که در حال حاضر هردو در گچ هست

چهارمین اتفاق

یکی از فامیل نزدیک خانه که رسیدن ماشین انها خراب شد ومجبور شدن برای حمل ان از یدک کش استفاده کنند

پنچمین اتفاق

یک دیگر از فامیل پس از رسیدن به خانه دیدن بدون هیچ دلیلی اینه و شیشه بوفه منزلشان شکسته و بروی تختخواب ریخته است

....

خوب به نظر شما اسم این روز را باید چی گذاشت؟؟؟؟!!!!


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 7:4  توسط سارینا  | 

آش دندونی

آش دندونی

نمیدونم شما هم تا خالا شنیده بودی یا نه

ظاهرا رسم بعضی از تهرانی و  بعضی از  آذری زبان ها  می باشد  توی جستجویی که در اینترنت کردم بجز شهر زنجان جایی پیدا نکردم  که این آش را درست میکنند

خوب اجازه بدهید بگم چی هست

این اش رمانی درست میشه که یک بچه ناز و خوشگل مثل من داره دندان در میاره

این اش که با حبوباتی مثل نخود لوبیا و عدس  و گندم و گوشت و پیاز داغ درست میشه

خوشمزه میشه 

بله این اش را درست میکنند و به همسایه و فامیل یک کاسه آش دندونی می دهند

ظاهرا وقتی گیرنده آش هم می فهمه این آش دندونی هست یک هدیه کوچلو تو ظرف آش میزاره و بر میگردونه

ما امشب این آش را پخش کردیم و خودم هم اینجا دور هم جمه شدیم و شام آش میخوریم

جای همه شما دوستان خالی

این هم عکسی از آش دندونی

راستی داشت یادم میرفت

قدیمی ها میگن باید مقداری از این آش را بریزی روی پشت بام تا کلاغ بیا بخوره و نوک زدم کلاغ باعث میشه بچه دندونش راحت تر در بیاید

این تکه قابل دندانپزشک ها بود برای مریض های خود تجویز کنند

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 20:39  توسط سارینا  | 

مدل جدید مو

سلام

امیدوارم همگی خوب باشید

همینطور که میدانید امسال باز هم مد شده که خانمهای زیبا موهاشون را کوتاه کنند  به قول معروف کچل میکنند

خوب من هم مستثنی نشدم و امروز نهم مهر ماه رفتم ارایشگاه و 

بله موهام را کوتاه کردم

شما هم بروید خیلی با حاله

البته فقط دختر خانمهای زیبا باید اینکار را بکنند در عیر اینصورت بنده هیچ مسئولتی را قبول نمیکنم

اینم چند تا عکس یادگاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 20:15  توسط سارینا  | 

یک توپ دارم












یک توپ دارم میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره

من این توپ را نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام بهم عیدی داد 100 تا توپ قلقلی داد




میگن 7تیر تولد اقای میرحسین موسوی هست

خوب تولد من هم 12 بهمن هست

تولد بابام هم 20 شهریور

تولد مامانم هم 12 بهمن

تولد شما کی هست؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 0:37  توسط سارینا  | 

عکس

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 23:44  توسط سارینا  | 

عکس

این روزها چند تا چی داره با هم اتفاق می افته

یکی دارم یاد میگیرم جهار دست و پا راه برم البته سینه خیز هم میرم جلو

دندان هم دارم در میارم

چند تا کلمه را هم میتونم بگم

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 23:42  توسط سارینا  | 

سارینا اسوده بخواب که ما بیداریم

سارینا اسوده بخواب که ما بیداریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10:55  توسط سارینا  | 

دعا

خدایا برای ادمهای فقیر که عکشون توی کامپیوتر بابا است لباس بفرس!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10:50  توسط سارینا  | 

مسابقه به همراه جوایز نفیس

اگر گفتید من دارم چکار میکنم

در قسمت نظرات بنویسید و برنده شوید

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10:31  توسط سارینا  | 

عید فطر سال 1388

اخبار رسیده از شهر مقدس قم و نجف اشرف حاكی از آن است كه اكثر مراجع تقلید عظام، امروز(یكشنبه) را عید فطر اعلام نكرده اند.

با پیگیری های انجام شده توسط خبرنگار پایگاه خبری "شیعه آنلاین" از دفتر برخی مراجع تقلید مشخص شد اكثر مراجع تقلید عظام شهر مقدس قم و نجف اشرف یكشنبه را عید فطر اعلام نكرده اند.

از جمله مراجع تقلیدی كه عید فطر بودن روز یكشنبه برایشان ثابت نشده است، می توان به حضرات آیات عظام شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، شیخ ناصر مكارم شیرازی، موسوی اردبیلی، نوری همدانی، سید محمد تقی مدرسی، سید صادق شیرازی، شیخ علی صافی گلپایگانی(وارث فقهی آیت الله بهجت)، شیخ حسین وحید خراسانی، یوسف صانعی، شیخ اسحاق فیاض، سید محمدسعید حكیم، شیخ بشیر نجفی اشاره كرد.

گفتنی است آیت الله العظمی سید علی سیستانی نیز روز دوشنبه را عید سعید فطر اعلام كرده است.

دفتر رهبر انقلاب اسلامی،آیت الله العظمی سید علی خامنه ای شب گذشته با انتشار بیانیه ای یكشنبه را اول شوال و عید سعید فطر اعلام كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 9:47  توسط سارینا  | 

شب قدر

اولین سال شرکت من در شب های احیا

امسال با سالهای دیگر تفاوتی داشت

براي نخستين بار در طول سال‌هاي گذشته، مراسم شب‌هاي احيا حرم امام امام خميني(ره) برگزار نمي‌شود / علت عدم برگزاري‏‌، مشكلاتي كه حرم مطهر امام با آن روبروست‏، اعلام شده است.

دفتر توليت آستانه قم اعلام کرد علت عدم حضور اميني، جوادي آملي و استادي در مراسم شب هاي قدر حرم حضرت معصومه(س) کسالت و مسافرت است و حجت الاسلام ناطق نوري نيز به دلايل شخصي انصراف داده است

شب قدر از شب‌های مقدس و متبرک اسلامی است. خداوند در قرآن مجید از آن به بزرگی یاد کرده و سوره‌ای نیز به نام «سوره قدر» نازل فرموده است.

در تمام سال، شبی به خوبی و فضیلت شب قدر نمی‌رسد. این شب شب نزول قرآن، شب فرود آمدن ملائکه و روح نیز نام گرفته است.
عبادت در شب قدر برتر از عبادت هزار ماه است. در این شب، مقدرات یک سال انسان‌ها و روزی‌ها، عمرها و امور دیگر مشخص می‌شود.
ملائکه در این شب بر زمین فرود می‌آیند، نزد امام زمان علیه السلام می‌روند و آنچه را برای بندگان مقدر شده بر ایشان عرضه می‌دارند.
شب‌زنده‌داری و تلاوت قرآن و مناجات و عبادت در این شب، بسیار توصیه و تأکید شده است.
در بعضی از تفاسیر آمده است که روزی پیامبر اکرم فرمود:«یکی از بنی اسرائیل لباس جنگ پوشید و هزار ماه (هشتاد سال) از تن بیرون نیاورد و پیوسته مشغول یا آماده جهاد فی سبیل الله بود.»
یاران پیامبر تعجب کردند و آرزو کردند چنین فضیلت و افتخاری برای آنها نیز میسر شود؛ در این هنگام بود که سوره قدر نازل شد و بیان شد که « شب قدر از هزار ماه عبادت و جهاد برتر است.»

بر اساس حدیث شیعه که از حماد بن عثمان از حسان بن علی از جعفر صادق نقل شده‌است؛ شب قدر تا قیامت باقی‌است و در ماه رمضان واقع است.[۸] در روایات شیعه آمده‌است که شب قدر یکی از سه شب نوزدهم، بیست و یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است که احتمال شب بیست و سوم بیش‌تر است. در اصول کافی نیز آمده‌است که تقدیر در شب نوزدهم و ابرام در شب بیست و یکم و امضا در شب بیست و سوم است

اهل سنت اعتقاد دارند که طبق حدیث نبوی شب قدر در یکی از ده شب آخر ماه رمضان واقع شده است .اغلب شب بیست و هفتم را شب قدر می‌دانند و در آن شب به دعا و شب‌زنده‌داری می‌پردازند. مسلمانان سلفی اعتقاد دارند که در شب قدر در تمام روزگار همان شبی بود که قرآن در آن نازل گردید و دیگر تکرار نمی‌شود.[۶] برخی نیز اظهار داشته‌اند که تا زمان زندگی محمد شب قدر در هر سال تکرار می‌شد اما پس از مرگ محمد، شب قدر از بین رفته‌است.[۷] برخی نیز معتقد بوده‌اند که شب قدر شبی‌است در تمام سال ولی در هر سال شب نامعلومی‌است، در سال بعثت در ماه رمضان بوده اما در سال‌های دیگر ممکن است در دیگر ماه‌ها باشد

در قرآن درباره شب قدر چنین آمده‌است:

به راستی که ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد. شب قدر از هزار ماه برتر است.در این شب فرشتگان و روح به دستور پروردگارشان از هر فرمان فرود می‌آیند. این شب تا صبحگاه تهنیت است.(سوره قدر آیات ۱ تا ۵)



+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 8:1  توسط سارینا  | 

عکس

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 8:6  توسط سارینا  | 

عکس

سروش - سارینا -ساغر

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:13  توسط سارینا  | 

 
Right Brain/ Left Brain Quiz
The higher of these two numbers below indicates which side of your brain has dominance in your life. Realising your right brain/left brain tendancy will help you interact with and to understand others.
Left Brain Dominance: 16(16)
Right Brain Dominance: 16(16)
Right Brain/ Left Brain Quiz